خبر سلامت سبک زندگی فرهنگ و هنر سرگرمی بازی آنلاین
1 2 3
زنان انجيل خوان !
زنان انجيل خوان !
اين آيه برخي از خانمهاي كلاس انجيل خواني را دچار سردرگمي كرد. آنها نمي‌دانستند كه اين عبارت در مورد ويژگي و ماهيت خداوند چه مفهومي مي‌تواند داشته باشد. از اين رو يكي از خانمها پيشنهاد داد ...
دختر نابينا و معشوقه اش
دختر نابينا و معشوقه اش
دختري بود نابينا كه از خودش تنفر داشت كه از تمام دنيا تنفر داشت...
خلوص پيرزني كه به كليسا مي رفت اما چيزي يادش نمي ماند
خلوص پيرزني كه به كليسا مي رفت اما چيزي يادش نمي ماند
يكشنبه بود و طبق معمول هر هفته خانم نسبتا مسن محله، داشت از كليسا برميگشت ...
دسته گلي براي مادر!
دسته گلي براي مادر!
دختر گفت: مي‌خواستم براي مادرم يك شاخه گل بخرم ولي پولم كم است. مرد لبخندي زد و گفت: با من بيا٬ من براي تو يك...
من و زن فالگيري كه فالم را گرفت!
من و زن فالگيري كه فالم را گرفت!
جوري كه انگار داره شرح حالم رو مي نويسه...
افسانه زيباي خارپشت ها!
افسانه زيباي خارپشت ها!
آنها آموختند كه با زخم هاي كوچكي كه همزيستي با كسي بسيار نزديك بوجود مي آورد زندگي كنند...
داستان اشتباه فرشتگان
داستان اشتباه فرشتگان
درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود...
داستاني بسيار زيبا و خواندني!
داستاني بسيار زيبا و خواندني!
با قلبي ملايم وحساس وارد ميشويد وبا يك قلب سخت وبي احساس خارج ميشويد...
داستان خوشبخت ترين آدم!
داستان خوشبخت ترين آدم!
پيك ها براي بيرون آوردن پيراهن مرد توي كلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقير بود كه...
داستان دختر سي دي فروش
داستان دختر سي دي فروش
پسري يه دختري رو خيلي دوست داشت كه توي يه سي دي فروشي كار ميكرد. اما به دخترك در مورد عشقش هيچي نگفت.
نتيجه نيكي و بدي يك زن
نتيجه نيكي و بدي يك زن
بنابراين زن دعا مي كرد كه او سالم به خانه باز گردد . اين زن هر روز ...
تلفن هاي من به ماري!
تلفن هاي من به ماري!
قد من كوتاه بود و دستم به تلفن نميرسيد ولي هر وقت كه مادرم با تلفن حرف ميزد مي‌ايستادم و گوش ميكردم و لذت ميبردم ...
راننده هاي باحجاب!
راننده هاي باحجاب!
هميشه وقتي از اتوبوس و يا تاكسي پياده مي‌شوم، سعي مي‌كنم طوري پول را به راننده بدهم كه دستم به دست‌هايش برخورد نكند...
داستان بسیار زیبای ” نجار پیر ”
داستان بسیار زیبای ” نجار پیر ”
نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد . یک روز او با صاحب کار خود موضوع را درمیان گذاشت .پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت ...
داستان زيباي پيرمرد عاشق!
داستان زيباي پيرمرد عاشق!
پرستاران از او دليل عجله اش را پرسيدند.زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا مي‌روم و صبحانه را با او مي‌خورم. نمي‌خواهم دير شود!...
1 2 3
Best View : IE8, FireFox, Opera, Chrome, 1024X768
© 2010, All Rights Reserved By HiPersian.Com