خبر سلامت سبک زندگی فرهنگ و هنر سرگرمی بازی آنلاین
1 2 3 4
داستان كوتاه «الهه ناز»
داستان كوتاه «الهه ناز»
آكاردئوني؛ هميشه به اين پنجره نگاه ميكرد و مي‌دانست كه اين پرده كنار ميرود و اين زن؛ اين مادر بزرگ؛ اين مادر؛ پيدايش مي‌شود. به همان وسط هاي آواز كه مي‌رسيد مادر پيدايش مي‌شد....
داستان: طوطي‌ها از غصه دق مي‌كنند
داستان: طوطي‌ها  از غصه دق مي‌كنند
چه كه باشي از عشق و عاشقي بي خبـري! عشق در آن سن يعني مادر؛ ديگر حد آخرش پدر!. حالا كه فكرش را مي‌كنم؛ مي‌بينم اصلا عشق و عاشقي در كارشان نبود كه هيچ.....
داستان «عافيت» اثر بهرام صادقي
داستان «عافيت» اثر بهرام صادقي
تقريباً يك خانواده است، به استثناي رئيس آن. زني جاافتاده، كلفَت، يك دختر بالغ، پسر شيرخوار، دو دخترك قد و نيم قد. دختر بزرگ با بي‌ميلي و انگار كه در رويا....
داستان «باغ سپهسالار»
داستان «باغ سپهسالار»
به چشمانش نگاه كردم؛ رنگ چشمان مادرم بود. قهوه اي پر رنگ. رپوش و مقنعه مرتب و منظمي ‌به تن داشت با سيستم كارمندي. با كفشهاي پاشنه بلندي كه پوشيده بود....
طنزي از ايتالو كالوينو
طنزي از ايتالو كالوينو
اما همانطور كه رسم اينگونه قراردادهاست، آنها كه پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهيدست‌ها عموماً فقيرتر مي‌شدند. عده اي هم آنقدر ثروتمند شدند كه ديگر براي ثروتمند ماندن....
داستان كوتاه «پدر صلواتي»
داستان كوتاه «پدر صلواتي»
بيژن "عزيز كرده" پدر بود؛ با اينكه منيژه و برادرش دوقلو بودند و منيژه اول دنيا آمده بود؛ اما پدر وقتي شنيده بود: "قل دوم" پسر است؛ خيلي ذوق زده شده بود. به قول معروف....
داستان كوتاه: اي كاش برف ببارد!
داستان كوتاه: اي كاش برف ببارد!
عجب كيفي دارد كه صبح اينقدر نازت را بكشند وكله پاچه اي باشد و نان سنگكي و......خلاصه عشق يعني همين!....
داستان كوتاه ويژه ماه محرم
داستان كوتاه ويژه ماه محرم
از وقتي كه شوهرش را همراه و همدل خودش ديده بود شروع كرده بود به گرفتن مراسم «عروسي حضرت قاسم». خودش بارها از اين مراسم حاجت روا شده بود. بعد از آن نيت كرده بود....
داستاني طنز از جلال آل احمد!
داستاني طنز از جلال آل احمد!
لبته سال و ماهي يك بار اگر گذارش به رودخانه باريكه‌اي مي‌افتاد تني به آب مي‌زد؛ اما غير از شب عروسيش يادش نبود حمام رفته باشد و كيسه كشيده باشد. اين بود كه تن به قضا داد و.....
باز باران- داستان كوتاه
باز باران- داستان كوتاه
شلپ شلپ؛ با تعجب برگشت مرد جوان روي خطوط سفيد لي لي مي‌كرد؛ به آخرين خط كه رسيد ايستاد و برگشت برايش دستي تكان داد به علامت خداحافظي يك آشنا. خنده اش گرفت و ناگهان....
داستان كوتاه: پيرمردي خيلي خونـسرد
داستان كوتاه: پيرمردي خيلي خونـسرد
داخل باغ پريده بود تا براي پيرمرد كه دور تا دور صورت گرد و سرخش با هاله‌اي موهاي سفيد كم‌پشت پوشيده شده بود، توضيح دهد كه او خداي قادر مطلق سياره‌اي است كه شايد....
داستان كوتاه طنز «كباب غاز» از محمدعلى جمالزاده
داستان كوتاه طنز «كباب غاز» از محمدعلى جمالزاده
گفتم اي‌بابا، خدا را خوش نمي‌آيد. اين بدبخت‌ها سال آزگار يك‌بار برايشان چنين پايي مي‌افتد و شكم‌ها را مدتي است صابون زده‌اند كه كباب‌غاز بخورند و ساعت‌شماري مي‌كنند. اگر از زيرش در بروم.....
داستان كوتاه/ عاشقانه گفت: من برادري گمشده دارم!
داستان كوتاه/ عاشقانه گفت: من برادري گمشده دارم!
چه حسي داره سرباز جوان و كم سن وسالي كه ديگه الان جوان نيست؛ وقتي هر بار پوتينهاشو نگاه ميكنه ياد شبي مي افته كه تا صبح بالاي سر جنازه 4 تا از همرزم‌هاش.....
داستان «دماغ گنده‌ها» از تي جونز
داستان «دماغ گنده‌ها» از تي جونز
عاقل ترين مرد دنيا سرش را كه پر از موهاي سفيد بود تكان تكان داد و گفت: "و براي خودت دنبال يك راه مي‌گردي و براي مردم سرزمينت دنبال يك راه ديگر. اين كار اصلا خوب نيست.....
1 2 3 4
Best View : IE8, FireFox, Opera, Chrome, 1024X768
© 2010, All Rights Reserved By HiPersian.Com