چه كه باشي از عشق و عاشقي بي خبـري! عشق در آن سن يعني مادر؛ ديگر حد آخرش پدر!. حالا كه فكرش را ميكنم؛ ميبينم اصلا عشق و عاشقي در كارشان نبود كه هيچ.....
تقريباً يك خانواده است، به استثناي رئيس آن. زني جاافتاده، كلفَت، يك دختر بالغ، پسر شيرخوار، دو دخترك قد و نيم قد. دختر بزرگ با بيميلي و انگار كه در رويا....
به چشمانش نگاه كردم؛ رنگ چشمان مادرم بود. قهوه اي پر رنگ. رپوش و مقنعه مرتب و منظمي به تن داشت با سيستم كارمندي. با كفشهاي پاشنه بلندي كه پوشيده بود....
اما همانطور كه رسم اينگونه قراردادهاست، آنها كه پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهيدستها عموماً فقيرتر ميشدند. عده اي هم آنقدر ثروتمند شدند كه ديگر براي ثروتمند ماندن....
بيژن "عزيز كرده" پدر بود؛ با اينكه منيژه و برادرش دوقلو بودند و منيژه اول دنيا آمده بود؛ اما پدر وقتي شنيده بود: "قل دوم" پسر است؛ خيلي ذوق زده شده بود. به قول معروف....
از وقتي كه شوهرش را همراه و همدل خودش ديده بود شروع كرده بود به گرفتن مراسم «عروسي حضرت قاسم». خودش بارها از اين مراسم حاجت روا شده بود. بعد از آن نيت كرده بود....
لبته سال و ماهي يك بار اگر گذارش به رودخانه باريكهاي ميافتاد تني به آب ميزد؛ اما غير از شب عروسيش يادش نبود حمام رفته باشد و كيسه كشيده باشد. اين بود كه تن به قضا داد و.....
شلپ شلپ؛ با تعجب برگشت مرد جوان روي خطوط سفيد لي لي ميكرد؛ به آخرين خط كه رسيد ايستاد و برگشت برايش دستي تكان داد به علامت خداحافظي يك آشنا. خنده اش گرفت و ناگهان....
داخل باغ پريده بود تا براي پيرمرد كه دور تا دور صورت گرد و سرخش با هالهاي موهاي سفيد كمپشت پوشيده شده بود، توضيح دهد كه او خداي قادر مطلق سيارهاي است كه شايد....
گفتم ايبابا، خدا را خوش نميآيد. اين بدبختها سال آزگار يكبار برايشان چنين پايي ميافتد و شكمها را مدتي است صابون زدهاند كه كبابغاز بخورند و ساعتشماري ميكنند. اگر از زيرش در بروم.....
چه حسي داره سرباز جوان و كم سن وسالي كه ديگه الان جوان نيست؛ وقتي هر بار پوتينهاشو نگاه ميكنه ياد شبي مي افته كه تا صبح بالاي سر جنازه 4 تا از همرزمهاش.....
عاقل ترين مرد دنيا سرش را كه پر از موهاي سفيد بود تكان تكان داد و گفت: "و براي خودت دنبال يك راه ميگردي و براي مردم سرزمينت دنبال يك راه ديگر. اين كار اصلا خوب نيست.....