از وقتي كه شوهرش را همراه و همدل خودش ديده بود شروع كرده بود به گرفتن مراسم «عروسي حضرت قاسم». خودش بارها از اين مراسم حاجت روا شده بود. بعد از آن نيت كرده بود....
لبته سال و ماهي يك بار اگر گذارش به رودخانه باريكهاي ميافتاد تني به آب ميزد؛ اما غير از شب عروسيش يادش نبود حمام رفته باشد و كيسه كشيده باشد. اين بود كه تن به قضا داد و.....
شلپ شلپ؛ با تعجب برگشت مرد جوان روي خطوط سفيد لي لي ميكرد؛ به آخرين خط كه رسيد ايستاد و برگشت برايش دستي تكان داد به علامت خداحافظي يك آشنا. خنده اش گرفت و ناگهان....
داخل باغ پريده بود تا براي پيرمرد كه دور تا دور صورت گرد و سرخش با هالهاي موهاي سفيد كمپشت پوشيده شده بود، توضيح دهد كه او خداي قادر مطلق سيارهاي است كه شايد....
گفتم ايبابا، خدا را خوش نميآيد. اين بدبختها سال آزگار يكبار برايشان چنين پايي ميافتد و شكمها را مدتي است صابون زدهاند كه كبابغاز بخورند و ساعتشماري ميكنند. اگر از زيرش در بروم.....
چه حسي داره سرباز جوان و كم سن وسالي كه ديگه الان جوان نيست؛ وقتي هر بار پوتينهاشو نگاه ميكنه ياد شبي مي افته كه تا صبح بالاي سر جنازه 4 تا از همرزمهاش.....
عاقل ترين مرد دنيا سرش را كه پر از موهاي سفيد بود تكان تكان داد و گفت: "و براي خودت دنبال يك راه ميگردي و براي مردم سرزمينت دنبال يك راه ديگر. اين كار اصلا خوب نيست.....
يك دقيقه نكشيد كه در چشمهاي يكديگر نگاه كردند، ولي آن دختر مثل اينكه خجالت كشيد، پرده را انداخت و عقب رفت. آيا اين دختر خوشگل بود؟ شايد، ولي در هر صورت...
در پوست عاريتياش شخصي شوخ در او بيدار ميشد، اما در پوست حقيقياش ديگر نميشد گفت شخصي است. آنقدر خود را در دنيا غريبه ميديديد. روي صحنه همة مردم چشم به او داشتند، اما خارج از صحنه....
همهي مكالمات به مرور معطوف به اتفاقات مربوط به «زن فرانسوي» و مرد جواناش ميشد. از پشت دخل، تفسيرهاي يكساني را بارها و بارها ميشنيدم؛ آنچه نيلسن يك شب در ساحل ديده بود....
يك روز بزرگان شهر ديدند كه ضرورتي وجود ندارد كه همه چيز ممنوع باشد و جارچيها را روانة كوچه و بازار كردند تا به مردم اطلاع بدهند كه ميتوانند هر كاري دلشان ميخواهد بكنند....