خبر سلامت سبک زندگی فرهنگ و هنر سرگرمی بازی آنلاین
1 2 3 4
داستان كوتاه: اي كاش برف ببارد!
داستان كوتاه: اي كاش برف ببارد!
عجب كيفي دارد كه صبح اينقدر نازت را بكشند وكله پاچه اي باشد و نان سنگكي و......خلاصه عشق يعني همين!....
داستان كوتاه ويژه ماه محرم
داستان كوتاه ويژه ماه محرم
از وقتي كه شوهرش را همراه و همدل خودش ديده بود شروع كرده بود به گرفتن مراسم «عروسي حضرت قاسم». خودش بارها از اين مراسم حاجت روا شده بود. بعد از آن نيت كرده بود....
داستاني طنز از جلال آل احمد!
داستاني طنز از جلال آل احمد!
لبته سال و ماهي يك بار اگر گذارش به رودخانه باريكه‌اي مي‌افتاد تني به آب مي‌زد؛ اما غير از شب عروسيش يادش نبود حمام رفته باشد و كيسه كشيده باشد. اين بود كه تن به قضا داد و.....
باز باران- داستان كوتاه
باز باران- داستان كوتاه
شلپ شلپ؛ با تعجب برگشت مرد جوان روي خطوط سفيد لي لي مي‌كرد؛ به آخرين خط كه رسيد ايستاد و برگشت برايش دستي تكان داد به علامت خداحافظي يك آشنا. خنده اش گرفت و ناگهان....
داستان كوتاه: پيرمردي خيلي خونـسرد
داستان كوتاه: پيرمردي خيلي خونـسرد
داخل باغ پريده بود تا براي پيرمرد كه دور تا دور صورت گرد و سرخش با هاله‌اي موهاي سفيد كم‌پشت پوشيده شده بود، توضيح دهد كه او خداي قادر مطلق سياره‌اي است كه شايد....
داستان كوتاه طنز «كباب غاز» از محمدعلى جمالزاده
داستان كوتاه طنز «كباب غاز» از محمدعلى جمالزاده
گفتم اي‌بابا، خدا را خوش نمي‌آيد. اين بدبخت‌ها سال آزگار يك‌بار برايشان چنين پايي مي‌افتد و شكم‌ها را مدتي است صابون زده‌اند كه كباب‌غاز بخورند و ساعت‌شماري مي‌كنند. اگر از زيرش در بروم.....
داستان كوتاه/ عاشقانه گفت: من برادري گمشده دارم!
داستان كوتاه/ عاشقانه گفت: من برادري گمشده دارم!
چه حسي داره سرباز جوان و كم سن وسالي كه ديگه الان جوان نيست؛ وقتي هر بار پوتينهاشو نگاه ميكنه ياد شبي مي افته كه تا صبح بالاي سر جنازه 4 تا از همرزم‌هاش.....
داستان «دماغ گنده‌ها» از تي جونز
داستان «دماغ گنده‌ها» از تي جونز
عاقل ترين مرد دنيا سرش را كه پر از موهاي سفيد بود تكان تكان داد و گفت: "و براي خودت دنبال يك راه مي‌گردي و براي مردم سرزمينت دنبال يك راه ديگر. اين كار اصلا خوب نيست.....
"داش آكل" اثر جاودانه صادق هدايت
"داش آكل" اثر  جاودانه صادق هدايت
يك دقيقه نكشيد كه در چشمهاي يكديگر نگاه كردند، ولي آن دختر مثل اينكه خجالت كشيد، پرده را انداخت و عقب رفت. آيا اين دختر خوشگل بود؟ شايد، ولي در هر صورت...
«صورت‌خانه» داستان سيمين دانشور
«صورت‌خانه» داستان سيمين دانشور
در پوست عاريتي‌اش شخصي شوخ در او بيدار مي‌شد، اما در پوست حقيقي‌اش ديگر نمي‌شد گفت شخصي است. آن‌قدر خود را در دنيا غريبه مي‌ديديد. روي صحنه همة مردم چشم به او داشتند، اما خارج از صحنه....
داستان جهنم بي‌كران
داستان جهنم بي‌كران
همه‌ي مكالمات به مرور معطوف به اتفاقات مربوط به «زن فرانسوي» و مرد جوان‌اش مي‌شد. از پشت دخل، تفسيرهاي يكساني را بارها و بارها مي‌شنيدم؛ آن‌چه نيلسن يك شب در ساحل ديده بود....
بازي/ داستاني از ايتالو كالوينو
بازي/ داستاني از ايتالو كالوينو
يك روز بزرگان شهر ديدند كه ضرورتي وجود ندارد كه همه چيز ممنوع باشد و جارچي‌ها را روانة كوچه و بازار كردند تا به مردم اطلاع بدهند كه مي‌توانند هر كاري دلشان مي‌خواهد بكنند....
داستان: متأسفم آقا!
داستان: متأسفم آقا!
در اين داستان نويسنده با برگزيدن نگاهي واقعگرايانه درگير گفتگويي دو لايه است كه توام با ذهنيت و عينيت مي‌باشد...
من يه احمق‌ام (نويسنده: شروود اندرسن)
من يه احمق‌ام (نويسنده: شروود اندرسن)
يه لباس نرم تن‌اش بود. لباس‌اش يه نمه آبي مي‌زد. خيلي خوشگل بود. وقتي بهم نيگا كرد دوتامون سرخ شديم. بهترين دختري بود كه...
داستان كوتاه "فنجان‌هاي نشسته"
داستان كوتاه "فنجان‌هاي نشسته"
از كارهايش سر در نمي‌آورم. اين چند روزه اوضاع‌اش بدتر از هميشه شده. كم كم دارد كلافه‌ام مي‌كند. عادت هم ندارد حرفي بزند. فقط مي‌زند به ديوانه بازي...
1 2 3 4
Best View : IE8, FireFox, Opera, Chrome, 1024X768
© 2010, All Rights Reserved By HiPersian.Com