خبر سلامت سبک زندگی فرهنگ و هنر سرگرمی بازی آنلاین

پنجشنبه 29 دی 1390 - 340 بار مشاهده
Thursday 19 January 2012 - 22:38:16
خلوص پيرزني كه به كليسا مي رفت اما چيزي يادش نمي ماند
خلوص پيرزني كه به كليسا مي رفت اما چيزي يادش نمي ماند
يكشنبه بود و طبق معمول هر هفته خانم نسبتا مسن محله، داشت از كليسا برميگشت ...

 

یکشنبه بود و طبق معمول هر هفته خانم نسبتا مسن محله، داشت از کلیسا برمیگشت …

در همین حال نوه اش از راه رسید و با کنایه بهش گفت :

مامان بزرگ ، تو مراسم امروز ، پدر روحانی براتون چی موعظه کرد ؟!

خانم پیر مدتی فکر کرد و سرش رو تکون داد و گفت :

عزیزم ، اصلا یک کلمه اش رو هم نمیتونم به یاد بیارم !!!

نوه پوزخندی زد و بهش گفت :

تو که چیزی یادت نمیاد ، واسه چی هر هفته همش میری کلیسا ؟!!

مادر بزرگ تبسمی بر لبانش نقش بست.

خم شد سبد نخ و کامواش رو خالی کرد و داد دست نوه و گفت :

عزیزم ممکنه بری اینو از حوض پر آب کنی و برام بیاری ؟!

نوه با تعجب پرسید : تو این سبد ؟ غیر ممکنه

با این همه شکاف و درز داخل سبد آبی توش بمونه !!!

رزی در حالی که تبسم بر لبانش بود اصرار کرد : لطفا این کار رو انجام بده عزیزم

دخترک غرولند کنان و در حالی که مادربزرگش رو تمسخر میکرد

سبد رو برداشت و رفت ، اما چند لحظه بعد ، برگشت و با لحن پیروزمندانه ای گفت :

من میدونستم که امکان پذیر نیست ، ببین حتی یه قطره آب هم ته سبد نمونده !

مادر بزرگ سبد رو از دست نوه اش گرفت و با دقت زیادی وارسیش کرد گفت :

آره، راست میگی اصلا آبی توش نیست اما بنظر میرسه سبده تمیزتر شده ، یه نیگاه بنداز …!

 

منبع : zarbolmasal.com
ارسال به دوست

خلوص پيرزني كه به كليسا مي رفت اما چيزي يادش نمي ماند

يكشنبه بود و طبق معمول هر هفته خانم نسبتا مسن محله، داشت از كليسا برميگشت ...

Best View : IE8, FireFox, Opera, Chrome, 1024X768
© 2010, All Rights Reserved By HiPersian.Com